#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_183

 

دلم برای مادرم تنگ می شود حتی برای بد خلقی های پدرم.دیگر نه اذر خانم را میبینم و نه منصور فرهنگ نیا و لبخند دلگرم کننده اش را.

همه چیز تمام می شود.موهای سارا را از روی صورتش کنار میزنم  و ملافه را رویش مرتب میکنم ،به چهره اش خیره می شوم . دیوید هر کاری کرد همراهش نرفت.میدانم از وابستگی بیشترش به من می ترسد؛ "کجا برای وابستگی هایم اعتماد بجا گذاشتم که دلش به ان گرم باشد؟!"

بلند می شوم و لب پنجره می نشینم.پرده را کنار میزنم و به خیابان خالی از ادم چشم می دوزم.

اشتباه اولم؛دوستی با ارش بود...

اشتباه دومم؛قبول پیشنهاد ازدواج یاسین بود...

اشتباه سومم؛قبول پیشنهاد ارش برای جدا شدنم از یاسین ...

اشتباه چهارمم؛ رفتنم بود و ...

اشتباه پنجمم هم برگشتنم...

اشتباه هایم که یکی دوتا نیستند...

امدم که یاسین را از دست ندهم تمام مدت باعث عذابش شدم...

زانوهایم را بغل می گیرم.

دلم برایش تنگ شده از همان هایی که زبان ادمیزاد حالیش نمی شود؛ چرا نمی توانم با نداشتنش کنار بیایم؟!

ارام می گوید دنیا با نداشتنش به اخر نمی رسد،او که قرار نیست نبودن هایش را مرتب دیکته کند، اوکه نمی داند قهوه ای هایش که نباشد،ارامش چهره اش که نباشد،نوازش های گاه و بی گاهش که نباشد،مهربانی های کم نظیرش، حمایت های بی دریغش که نباشد می خواهم دنیا نباشد...

بی انصاف من که از کرده ام پشیمان شدم من که.."نباید گریه کنم نباید!"..به همان برزخ هم راضی بودم.یاد شب اخر بعد از دعوایمان می افتم؛

گفته بودم خسته شده ام!


romangram.com | @romangram_com