#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_180

 

**********************************

 *********************************

عصبانی تر از انی هستم که ملاحضه کنم.در اتاقش را به شدت باز می کنم وداخل می شوم.از دیدن چهره ام جا می خورد

-میشه توضیح بدی برای چی تمام زندگی خصوصی من رو گذاشتی کف دست دیوید؟؟

از پشت میز بلند می شود،اخم هایش را درهم می کشد

-اولا همه زندگیت رو نذاشتم کف دستش ،دوما تا کی می خواهی سرت رو مثل کبک بکنی زیر برف؟!

-زندگی خصوصی من به کسی ربطی نداره؟!

به طرفم میاید و در را پشت سرم می بندد از حرص نفس میزنم

-بشین؟!

-جوابم رو بده؟؟

لیوان اب پرتقال را روی میز می گذارد

-بخور لب هات خشک شدن؟!

لحنش ارام است ولی من ارام نیستم،تمام زندگیم از هم پاشیده،تمام دیشب رابیداربوده ام و هر از گاهی اشک ریخته ام،شوهرم کسی که دوستش دارم مرا نمی خواهد حال خرابش را در بخش میبینم،اشفتگی اش اتش به جان هر پرستاری می کشد ولی حاضر نیست از من بخواهد تا کنارش باشم درد می کشد و تحمل می کند،کودکم قرار است بی پدر بزرگ شود،حاضر نیست حتی نگاهم کند،حتی یکبار هم سراغم را نگرفته،انگار که منتظر بوده از ان خانه بروم،دلم برایش تنگ شده،تمام دیشب را وسوسه شده بودم که به همان برزخ برگردم حتی اگر چند روز باقی مانده باشد.ارام که حالم را نمی فهمد...

به خودم که می ایم،نشسته ام.ارام روبرویم است واب پرتقال را به سمتم گرفته،از دستش می گیرم وچند جرعه می خورم خنک است از التهابم کم می شود

-سراغی ازت نگرفته نه؟!


romangram.com | @romangram_com