#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_179

-میدونم که دوست داره ولی دیدی که سعیت رو کردی ولی نمیتونه با اشتباهت کنار بیاد همه چی تموم شده چیزی نمونده که بهش امید داشته باشی!

پیاده می شوم.

دکمه نه را میزند واسانسور حرکت می کند.بخاطر حرکت اسانسور دستم را روی شکمم می گذارم

-حالت خوبه؟!

-خوبم!

جلوی در شکلاتی رنگی می ایستد.مبایلش رابیرون می کشد و چند لحظه بعد به انگلیسی می گوید

-اوردمش!

گیج نگاهش می کنم ولی با باز شدن در شوکه می شوم.بی معطلی جیغ میزند وخودش را میان اغوشم پرت می کند.نمی دانم بخندم یا گریه کنم!اشک شوق چشم هایم را پر می کند.نوازشش می کنم و می بوسمش،به انگلیسی دلتنگی هایش را برایم ردیف می کند

-منم دلم برات تنگ شده بود عزیزم!

-دیگه اجازه نداری از ما دور بشی؟!

به مرد روبرویم نگاه می کنم ولبخندش!

موهای لخت و مشکی بلندش؛مثل همیشه شیک پوش،قد بلند و خوش سیما.

دستش را دراز می کند.

ارام به زور سارا را از اغوشم جدا می کند،امتناع که می کند می گوید

-خاله بچه داره عزیزم نباید سنگینیت رو بندازی روش!

لبخند دیوید محو می شود.دستش را فشار می دهم نمی توان لبخندم رابه خاطردیدنش پنهان کنم. خودش را جمع می کند وباز لبخند میزند.


romangram.com | @romangram_com