#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_178

-نمی خواد بمونم!

مشغول چیدن می شود از وقتی زن فرزاد شده همه چیزش تغییر کرده،پوشش،رابطه اش با اطرافیان به جز اخلاقش!

تا همه را نمی خورم نمی گذارد تکان بخورم.لباس انتخابی خودش را روی تخت می اندازد و دستی به صورتم می کشد.نمی دانم چه اصراری دارد که با این حال و روزم مانتوی زرشکی تن کنم.

 

خودش پشت فرمان می نشیند

-کجا میریم؟!

-می فهمی!

-...

-نمی دونم تا الای عقلت اومده سره جاش یانه،ولی قرار نیست بمیری بعد از این،به فکر خودت باش،از این به بعد هردوتون راه خودتون رو میرید،یاسین اخرین مرد روی کره زمین نبود...

"برای من که بود!"

-نسل مردایی مثل یاسین هم منقرض نشده هنوز،نترس تو بقیه موارد همشون سروته یه کرباسن..

نگاهم را میدوزم به ماشین هایی که باسرعت از کنارمان رد می شوند.دستش که روی دستم می نشیند خیره اش می شوم.

-می فهمی چی میگم؟!...خواهش می کنم ...خواهش می کنم واسه یکبار هم که شده منطقی تصمیم بگیر نه احساسی؟دیدی که یک بار به حرفای احساست گوش دادی و چی شد؟!یک بار منطقی تصمیم بگیر؟!

نفس میگیرم...

 و باز نگاهم را از ارام میگیرم وبه خیابان میدوزم.

جلوی اپارتمان سفید رنگی می ایستد.


romangram.com | @romangram_com