#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_177
صدای چرخش کلید می اید و لحظاتی بعد چهره ارام را میبینم.قابلمه درون دستش را کناری می گذارد و به سمتم می اید
-بلند شو؟!
"دوست داشتم روزهای اخرم را حداقل در اتاق یاسین باشم"
-...
-بلند شوببینم؟!
دستم را می گیرد وبه طرف حمام می کشد...
قاشق اول را می خورم طعم خوبی دارد،معده ی خالی ام استقبال می کند.نگاهش را از من نمی گیرد
-نه دیروز ونه امروز بیمارستان نیومده بود!
قاشقم میان هوا خشک می شود.
تند می گوید
-بخور!؟فکر خودت نیستی فکر بچه ی تو شکمت باش؟مگه نمی خواهی نگهش داری؟؟
قاشق را به دهانم میبرم،ارامتر می شود
-دیروز وقتی رفتی بهش زنگ زدم،صداش از ته چاه می اومد،دلیل نیومدنت روپرسیدم چند لحظه مکث کرد بعد گفت رفتی!
-...
-بزار با نخواستنش خودش رو عذاب بده؛تصمیمت جدیه؟!
اب میوه را به دستم می دهد.به طرف یخچال می رود و خرید هایش را داخل یخچال می چیند
romangram.com | @romangram_com