#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_176

-بیمارستان چرا نمیایی؟!

-...

-امشب با هم میریم بیرون،می خواهم یکی رو نشونت بدم مطمئنم با دیدنش روحیت عوض میشه.

"چه دل خوشی دارد ارام!؟"

 

حتی زنگ نمی زند که بپرسد کجا هستم؟ "زور که نیست نمی خواهد" پرده را کنار میزنم و کودک درون کوچه را تماشا می کنم.دستم را روی شکمم می کشم "تورا که دارم!"

دوباره جا زده ام؟ نه شاید فقط کم اورده ام! شاید هم دارم برای نگه داشتن کودکش دست وپا میزنم! دیگر مال من نخواهد بود،نه اغوشش نه بوسه هایش، نه مهربانی کم نظیرش،ارامش نگاهش را دیگر برای زن های دیگر خرج خواهد کرد،از تصورش هم قلبم می گیرد، اشک هایم می ریزند...بمانم که ازدواج مجددش راببینم؟!

"کاش هیچ وقت ازدواج نکند!"

بمانم که ببینمش و حسرتش را بخورم؟!

 با هربار صحبت کردن با همکارهای زنش به مرز جنون برسم؟!

 "تاوان کارم را بدجور پس گرفتی یاسین بدجور!" سرزمینم ارزانی خودت میروم..

همه اش به خودم دلداری می دهم...چشم های اشکی ام را روی زانویم می گذارم

"یعنی ان دنیاهم مرا پس میزند!؟"

فکر می کنم "اگر یاسین به من خیانت می کرد چه می کردم؟"

منصور فرهنگ نیا گفته خودش پی گیر کارهای طلاقمان می شود.تاکید کرده نه به یاسین زنگ بزنم ونه موقع دیدنش واکنش نشان بدهم.

"بی یاسین که نمی شود زندگی کرد،می شود؟"


romangram.com | @romangram_com