#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_172
بغضم میان نفس زدن هایم می ترکد
-میخوام برم خسته شدم،دیگه نمی کشم..
لرزش صدایش حالم را منقلب می کند،شانه هایم را می گیرد وبرم می گرداند،مقاومت نمی کنم پیشانی ام را به سینه اش تکیه می دهد.سینه اش عمیق بالا و پایین می شود،ارام می شوم.به خودش نزدیکترم می کند جلوتر می خزم و خودم را میان بازوهایش پنهان میکنم ،بیشتر میخزم مثل یک گربه،تنم را حپس می کند " ومن چرا میان سینه اش حل نمی شوم تا دیگر نتواند از خودش جدایم کند؟!"
*****************************************************
****************************************************
ساک کوچکم را میان مشتم فشار می دهم،زنک را لمس می کنم و چیزی میان دلم خالی می شود.بعد از ان همه دوستم داشتن ها پس کشیده ام بعد از ان همه ادعا کم اورده ام،اشک هایم را پس میزنم "تقصیر من نبود خودش پسم زد"
-اه مادر تویی؟!
در با صدای تیکی باز می شود،خودم هم نمی دانم چرا به اینجا پناه اورده ام.
برخلاف انتظارم منصور فرهنگ نیا میان چهار چوب در منتظر است.با دیدن چهره ام و ان ساک کذایی جا می خورد ولی لبخندش را دریغ نمی کند.
-سلام!
-سلام بابا...چی شد یادی از ما کردی؟!
لبخند دردناکی میزنم
بغلم می کند
"بوی یاسین را می دهد!"
دوباره جا زده ام حالا بدون یاسین چه کنم؟!
اذر خانوم با همان نگاه نگران مادرانه اش نگاهم می کند برعکس،منصور فرهنگ نیا ارام است.
romangram.com | @romangram_com