#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_173

می دانم از حال و روزم فهمیده اند.نگاهشان می کنم هر دو برای حضور غیر منتظره ام نگرانند.وقتی شروع به حرف زدن می کنم صدایم می لرزد

-من برگشتم که ...

قطره اشکی از چشم راست و سپس چپم  می چکد،من تمام این اشک ها را به یاسین بده کار بودم..

-زندگی کنم...نخواست!پسم زد..

با انگشت قطره های مزاحم را می گیرم

-خب حق داره...اجبار که نیست...

میان اشک هایم لبخند میزنم تا شاید حلقه میان چشم های اذر خانوم خشک شود

-دنیا که به اخر نرسیده،زندگی همینه زمان باعث میشه با همه چی کنار بیاییم..

"زمان اگر درست میکرد که من در ان چهار سال یاسین را فراموش می کردم؟!"

اذر خانم طاقت نمی اورد بلند می شود و م یرود.

به منصور فرهنگ نیا و نگاه ارامش خیره می شوم.

-می خوام...بر می گردم...

با انگشت به اتاق یاسین اشاره می کنم

-می تونم تا اون موقع ... اون جا باشم؟!

-نه!

به نه ای که می گوید زیر پاهایم خالی می شوند.خم می شود،ارام است،چهره اش را می گویم


romangram.com | @romangram_com