#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_170

نمی دانم چرا این روزها دیدنش هم اهن پاره میان گلویم را قلقلک می دهد.

این روزها بی جهت از دستش عصبانی هستم،غصه ام می شود که عاشقش هستم و پسم میزند،این روزه اشتباه چهار سال پیش را مرور می کنم و خودم را توجیه،به یاسین حق نمی دهم که بخواهمش و پسم بزند.دلم برای این ژست نشستن روی مبلش هم تنگ می شود میدانم؛

-سلام.

-جوابم را نمی دهد فقط نگاهم می کند

-بشین؟

دیگر جواب سلامم را هم نمی دهد،به طرف اتاق خواب میروم تا لباسم را عوض کنم.صدای دادش لرزه به تنم می اندازد.

-گفتم بشین؟؟

بر می گردم؛چیزی نمی گویم فقط نگاهش می کنم پوزخند میان لب هایم از هزار بار شیون هم بدتر است!

-افرین...خوبه...خیلی خوبه؟!

بی توجه به من ادامه می دهد

-کجا بودی تا الان؟!

خسته از تمام این روزهایم،سوال اخری را تاب نمی اورم یاسین هر چیزی می پرسید الا باز خواست رفت وامدهایم..

-بیرون!

بلند می شود ودرست روبرویم می ایستد

-کجا؟!...مثلا خونه مادرم مثل دیشب یا خونه پدرت سه روز پیش!!؟

ناباور لب میزنم


romangram.com | @romangram_com