#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_168
-کجا؟
-سورپریزه!
-ارام!
-امکان نداره جون تو!
-خودت که میدونی یاسین دوست نداره خونه نباشم،مخصوصا این روزها که تا دلت بخواد دروغ گفتم و خونه نرفتم؟
-همین کارارو میکنی که تا می تونه می تازونه؟!
-اگه حالم خوب بود میام.
کیف دستی اش را برمیدارد
-بلندشو،میایی..
***********************
***********************
باز حالم بد می شود.میدانم اگر با این وضعیت به خانه بروم همه تلاش هایم برای مخفی کردن حاملگی ام به فنا میرود ،از طرفی نگران حساسیت این روزهای یاسینم ولی توان فکر کردن بیشتر به این مسئله را ندارم.روی تخت دراز می کشم و اش کشک خوش طعم ارام را مزه می کنم،طعم خوبش باعث می شودهمه محتوای کاسه را به معده ی خالی ام سرازیر کنم.
-بیا خودش رو کشت؟!
مبایلم را که به طرفم می گیرد اه از نهادم بر می خیزد،فراموش کرده ام به یاسین بگویم با ارام هستم.دکمه سبز را لمس می کنم
-یاسین؟!
-دلم میخواهد توضیح بدی برای چی مرتب از خونه فرار می کنی؟
romangram.com | @romangram_com