#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_167

-نمیدونم درمورد چی حرف میزنی؟!

-نباید اون حرف رو می زدم!

تازه سیستم پردازشی ام فعال می شود.در اتاقم را باز می کنم وبا ارنجم در راهل میدهم

-حالت خوبه گلسا؟!

حتی نگاهش هم نمی کنم

-برو هرچی گفتی اهمیت نداره،فقط برو؟

خودم را داخل اتاق می اندازم و در را پشت سرم می کوبم.جسمم را به سرویس بهداشتی اتاقم می رسانم وعق می زنم.انقدر عق می زنم که تمام تنم به عرق می نشیند.حتی متوجه حضور ارام هم نمی شوم..هوشیار که می شوم ارام را میبینم که زیر بازویم را گرفته.

شربت اب لیموی ارام را سر می کشم.نگاهش رنگ ترحم گرفته.روبریم روی صندلی می نشیند و دستمال کاغذی را به دستم می دهد.صورتم را خشک می کنم کمی که می گذرد حالم رو به بهبودی میرود.

-اگه ارش نمی گفت حالت بده..

نفسش را فوت می کند

-من که دیگه از این غلطا نمی کنم!

بی حال لب می زنم

-چی میگی؟!

-حامله دیگه!

بی اراده می خندم

-خودتو جمع کن،فرادا شب باید شوهرارو بپیچونیم میخوام ببرمت یه جایی؟!


romangram.com | @romangram_com