#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_164

-پس بهش نگو تا این چند هفته هم تموم بشه،اگه بفهمه ازش حامله ای دوباره نگهت میداره 9ماه دیگه هم بایداین وضعیت رو تحمل کنی بعدم بچه رو بهش تحویل بدی،خودتم که تکلیفت از اول معلوم بوده فقط نمی خواهی باور کنی!

"ارام چه میداند که من همین برزخ را هم دوست دارم"

بلند می شود

-می رم لباس بپوشم بریم دکتر؟!

نگاهش میکنم

-کجا؟

همانطور که به طرف اتاق میرود می گوید

-دکتر! با این سرو وضع سمیرم متوجه میشه حامله ای یاسین که خودش دکتره!

-این وقت شب؟

-همکار فرزاده ،اشناست.

دقایقی دیگر لباس پوشیده بر میگردد...

به خانه که میرسم یاسین برگشته.میدانم امروز سه عمل داشته و حسابی خسته است،بخاطر حال خرابم شام درست نکرده ام،می دانم با خستگی امروزش توان درست کردن شام را ندارد.دکمه های مانتویم را باز می کنم وکیفم را روی اپن می گذارم.نگاهم روی ظرف غذای روی گاز ثابت می ماند.از اینکه مجبور شده خودش غذا درست کند خودم را سرزنش می کنم.

-سلام.

برمیگردم دست به سینه جلوی در اتاقمان پیدایش می کنم.

-سلام.ببخشید باید شام درست می کردم،رفتم بیرون قرار شد زودتر برگردم یه کاری با..

-چرا لبات اینقدر خشکه؟!


romangram.com | @romangram_com