#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_163

-چیزی که زیاده پدر،دوباره ازدواج میکنی؟

-ارام؟

-ارام وزهر مار،میگه نمی خوادت،توی این چند ماه چی براش کم گذاشتی؟چیکار نکردی؟کوره که نمیبینه خیانت نکردی؟یه خریتی کردی هزار بار هم جلوش غلط کردم پهن کردی؟ولش کن،بزار هر غلطی می خواد بکنه،دنیا که به اخر نرسیده،یاسین نباشه یکی دیگه،می دونی مشکل تو چیه؟ فکر میکنی توی دنیا فقط یه مرد وجود داره اونم یاسینه..

اشک هایم تمام نمی شوند و اوباز می کوبد.

"چرا کسی درک نمی کند که نمی توانم جز یاسین مرد دیگری را تصور کنم"

-تمومش کن؟داری خودت رو نابود می کنی؟هرشب بهت میگه باید جدا شیم بعد تو فرداشم تو تختشی؟کم مونده از علاقه مسخرت به این ادم دچار جنون بشی حالیت نیست؟در بیا از این توهم عاشقانت من دیگه تحمل ندارم این ادم اینطوری خوردت کنه؟چرا نمی خواهی باور کنی می خواسته تلافی کنه که خوب از پسش بر اومده؟!

هق میزنم

-بس کن!...خواهش میکنم؟!

سکوت می کند تا خودم را با اشک هایم خالی کنم...

-میگه منو نمی خواد...میگه جدا شیم...ولی حتی بخاطر تهوع ام هم نمیزاره ازش فاصله بگیرم،می ترسم بگم تهوع دارم میترسم بگم حامله ام...

اشک هایم را با انگشت می گیرم

-دیشب حالم خیلی بد بود،نمی خواستم کنارش بخوابم،میگه یه هفته اس فاصله میگیری...بدون اینکه ازم بخواد کشوندم تو تخت نیم ساعت تونستم تحمل کنم بالا اوردم...دیگه تحمل این برزخ رو ندارم.

با لحن کم جانی می گوید

-تو این وضعیت حامله شدنت چی بود؟

-می خوام ازش بچه داشته باشم!

کلافه دست هایش را روی صورتش می کشد


romangram.com | @romangram_com