#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_162
روی صندلی داخل اشپزخانه می نشینم.خودم هم نمی دانم چه مرگم است.لیوان اب میوه را سر می کشم.روبرویم می نشیند ولی چیزی نمی گوید.پیشانی ام را به میز تکیه می دهم
-مربوط به یاسینه؟
"این روزهای من همه مربوط به یاسین است"
-چی شده؟
برگه را از داخل کیفم بیرون می کشم وروی میز می گذارم.لحظاتی بعد با صدای ناباوری می گوید
-اخرش کار خودتو کردی؟!
نمی دانم بخندم یا گریه کنم حالم را خودم هم نمی فهمم..
دستم را روی شکمم می گذارم بی انکه بخواهم اشک به چشم هایم هجوم می اورد"یاسین کوچکم"
پیشانی ام را از روی میز برمی دارم
-چرا؟!
اشک هایم فرو میریزند
-میگه نمی خوام بمونی؟!
-گریه ات برای چیه؟!می ترسی از گرسنگی بمیره؟
"او که درد مرا نمیداند" نمیداند دیشب بخاطر تهوه ام از اینکه فاصله گرفته ام چه برخوردی کرده؛نمی داند در خانه بخاطر خواستن ها و نخواستن هایش چه می کشم.
لب میزنم
-این بچه پدر می خواد.
romangram.com | @romangram_com