#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_161

-هیشش...فدای اشکات... قرار نشد گریه کنی؟!

زار میزنم

-بی رحم شدی،زجرم میدی،می خواهی و نمی خواهی،چیکار کنم که بزاری بمونم؟!

می بوسد و می بوسد و نوازش می کند،تب می کنم میان بوسه های ریز و خواستنی اش که خوب بلد است چطور ساکتم کند

-هیچی نمی تونه باعث موندنت بشه،تموم میشه...

 

**************************

خودم هم نمی دانم چرا جلوی خانه ارامم.کلید نمی اندازم.از وقتی با فرزاد ازدواج کرده خانه مجردی اش هم عوض شده،میدانم کلید را برای حفظ دوستی مان برای اینکه بگوید هیچ چیز عوض نشده به من داده ولی واقعیت این است که دیگر تنها نیست و با همسرش زندگی می کند.زنگ را که فشار می دهم در با صدای تیکی باز می شود.با دیدنم جا می خورد

-خدای من این چه ریختیه؟!

دستم را به چهار چوب تکیه می دهم.لب های خشک شده ام را به هم میزنم

-چیزی نیست!

ساعدم را می گیرد و داخل می کشد

-بیا تو؟

سمیر با دیدنم پارس می کند. کیف و مانتویم را اویزان می کند

-فرزاد هست؟

-شیفته دیر وقت میاد.


romangram.com | @romangram_com