#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_160
به وان اشاره می کند،گر می گیرم دوباره بغلم می کند و باز می خندد
می چرخم و پشتم را به یاسین می کنم،اهن پاره میان گلویم این روزها عجیب برای خودش جولان میدهد،بازوهایش را دورشکمم حلقه می کند و به خودش نزدیک.
نمی دانم برای چه بعد از هررابطه یمان تاکید می کند چیزی عوض نشده وتصمیمش مبنی برجداییمان پا برجاست،تمام خوشی ام را زایل می کند ولی نه از نوازش هایش کم می کند ونه مرا از اغوشش محروم،به این داشتن و سوختن عادت کرده ام.نمی دانم خودش هم می داند چه برزخی برایم ساخته یانه؟
یک ماه هست همین است،یاسین دوست داشتنی همان روزها شده،همان که تا حد مرگ خواستنی اش می کند،ولی قصد شکنجه کردنم را دارد بی انصاف شده زجرم می دهد اگر بد باشد راضی ترم.بغضم نرم می شکند و اشک از گونه هایم سرازیر می شود.ملافه را بالا می کشم و جلوی دهانم می برم تا نفهمد گریه می کنم،تا نفهمد با این خواستن و نخواستن هایش برایم برزخی ساخته که نه پای رفتن دارم ونه توان ماندن،دلم را به همین ثانیه ها خوش کرده ام،به همین ساعت ها که عجیب برای تمام شدن باهم مسابقه گذاشته اند.
دستش از روی شکمم سر می خورد وروی صورتم می نشیند.چشم هایم را می بندم اشک هایم را می فهمد،نیم خیز شدنش را حس می کنم.دستش را روی شانه چپم می گذارد و به طرف خودش می کشد
-گلسا؟!
می خواهم باز پشتم رابه اوکنم،برم می گرداند وروی صورتم خم می شود،موهایم را با نک انگشتانش از صورت خیسم پس میزند،قهوه ای هایش به غم می نشیند
-چرا میگی برم؟!
نمی توانم جلوی شکستن بغضم را بگیرم،می ریزد واونه نوازش هایش را می گیرد ونه نگاهش را،خم می شود و پیشانی ام را می بوسد،کنار گوشم زمزمه میکند
-هیش... عزیزم اروم...گریه نکن!
-نمی خوام برم!؟
زیر گلویم را می بوسد،نرم،طولانی...
-گریه نکن عزیزه دلم...چیزی عوض نمیشه!
اشک هایم تند می شوند وهق هقم نیز
-من برم اروم میشی؟!
دوباره می بوسد و مرا به خودش نزدیک می کند
romangram.com | @romangram_com