#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_159
یاسین بلند می شود و به طرف اتاق خواب می رود."چیزی میام دلم تکان می خورد.نه!" دنبالش می روم.هنوز لباس بیرون بر تن دارد.دکمه های پیراهنش را تک تک باز می کند.احساسم شبیه دختر بچه ایست که جلوی پدرش خطایی کرده.نمی خواهم یاسین کوچکترین فکری درباره ام بکند
-یاسین جان ...کی برگشتی فکر می کردم هنوز بیمارستانی ؟!
پیراهنش را در می اورد و رکابی اش را هم.چهره اش ارام است ،جوابم را نمی دهد.به طرف حمام می رود"خدایا" دنبالش میروم
-چی درست کنم بخوریم؟!
نزدیک است که به گریه بیفتم،هیچ چیز برایم زجر اور تر از نادیده گرفتنم توسط یاسین نیست.دوش اب را باز می کند.با بغض نامش را صدا میزنم
-یاسین!
برمی گردد هیچ چیز از نگاهش نمی فهمم.قطره اشکی از روی گونه ام سر می خورد.دستش را بالا می اورد و با انگشت شصت می گیرتش.تحمل ندارم،بدون اینکه به میلش اهمیتی بدهم خودم را دراغوشش جا می دهم ،دستانش محکم دور تنم حصار می شود.یا همان بغض،ریز و اهسته نامش را تکرار می کنم،می ترسم من از اینکه یاسین نباشد می ترسم
-یاسین...یا...سین..
کنار گوشم زمزمه می کند
-جانم ...عزیزم...فدای یاسین گفتنت برای چی بغض میکنی؟!
صورتم را بیشتر به سینه برهنه اش می مالم
-ببخشید...ببخشید...
-هیشش...چی رو ببخشم؟!
مرا از خودش جدا می کند،به صورتم چشم می دوزد و لبخند میزند چشمانش مثل همان روزها می درخشد،پیشانی ام را می بوسد.دوبار دستانش را دور شانه و کمرم حلقه می کند انقدر محکم به خودش فشارم می دهد که صدای اخم بلند می شود،بی صدا می خندد،نفسش کنار گوشم داغم می کند
-گیرت انداختم نه!؟
خودش می خندد،سرم را از سینه اش جدا می کنم، گیج نگاهش می کنم
romangram.com | @romangram_com