#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_165

لحنش جدی و بدون انعطاف است این یعنی هنوز بخاطر دوری کردن های یک هفته اخیرم ناراحت است.نگاه نافذش برای لحظه ای دست پاچه ام می کند.زبانم را روی لبم می کشم و خودم را جمع میکنم.

-خوبم،یعنی کمی حالم خوب نیست.

جلو می اید و در یک قدمی ام می ایستد.پشت دستش را روی گونه ام می کشد"قلبم ضربان می گیرد نکند بفهمد" مچ دستم را می گیرد

-بیا باید معاینت کنم دیروز هم همینطوری بودی؟

هل می شوم

-نه یاسین جان چیزی نیست،شاید بخاطر گشنگیه.

همانطور که مچم را از میان انگشتانش بیرون می کشم به طرف اشپزخاانه می روم

-من میز رو می چینم!

چیزی نمی گوید خودم را مشغول چیدن میز می کنم و در دلم دعا می کنم خوردن قرص های تجویزی دکتر جواب دهد.

زیر نگاه کنجکاو یاسین چند لقمه را به زور می بلعم.به حمام میروم و قبل از انکه حالم بد تر از این شود به بهانه دوش قرص هایم را می خورم.

انقدر به بهانه حمام انجا می مانم تا خستگی امروزش خوابش کند.حوله را دورم می پیچم و بیرون می ایم.

روی تخت دراز کشیده ولی چراغ اتاق روشن است،ریتم نفس هایش حاکی از خواب بودنش هست.چراغ را خاموش می کنم وروی صندلی جلوی اینه می نشینم.سرم را روی میز می گذارم و دستم را روی  میکشم...

لباس هایم را با ارامش تمام می پوشم،به تخت نگاهی می اندازم ،خسته از این طول دادن ها با خودم می گویک اخرش که چه؟یاسین که نمی گذارد جای دیگری بخوابم.بدون ایجاد کوچکترین صدایی روی تخت می خزم وگوشه ترین قسمت تخت دراز می کشم.امروز ملافه ها و رو تختی ها را عوض کرده ام تا بویشان ازارم ندهد.ملافه را رویم می کشم و چشمهایم را روی هم می گذارم

-می خواستم ببینم کی قراره از اون حمام و اون صندلی دل بکنی؟!

پلک هایم را روی هم فشار میدهم.

دستش را دور تنم حلقه می کند و مرا به طرف خودش می کشد،پشتم به اوست و تمام سعیم این است که نفس کشیدن هایم را به حداقل برسانم.جایی میان کتفم را می بوسد،بوی تنش که داخل بینی ام می پیچد ملافه راروی سرم می کشم"مگر عاشق همین رایحه نبودم؟!"


romangram.com | @romangram_com