#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_157

با لحن عاجزانه ای اسمش را صدا میزنم

-یاسین!

بی توجه به لحنم می گوید

-چهار سال نبودی...عادت کردم که نباشی!

-من...یاسین؟

تنم لرز می گیرد،بازوهایش را دور تنم حلقه می کند،صدایش دیگر بغض ندارد ولی نمی دانم چرا حلقه دستانش تنگ تر می شود،بغضم را قورت می دهم تا حرف هایم را بزنم می دانم یاسین حتی نمی خواهد پای حرف هایم بنشیند

-اون موقع...جواب خواستگاری پدرت منفی بود،من نمی خواستم باهات ازدواج کنم چون حسی بهت نداشتم..

خودم را در اغوشش جابجا می کنم وسرم را به سینه اش تکیه میدهم

-رفتارهای تو بامن هیچ چیز غیر طبیعی نداشت،تو یه ادم بودی مثل همه ادمای دوروبرم،اون موقع چند ماهی می شد با ارش اشنا شده بودم..

اسم ارش را که می اورم حلقه دستانش تنگ تر می شود،می دانم به این اسم حساس است،حرف میزنم ،می گویم،هر چیزی را حتی حدود رابطه ام با ارش را ، سکوت کرده و فقط می شنود،تمام احساسم در ان یک سال را و موضوع یلدا هادیان را، انقدر در اغوشش ارام گرفته ام  که تمام خاطره های از یاد رفته ام هم به ذهنم می اید،موهای ساعدش را نوازش می کنم  و هر از گاهی به سینه اش بوسه میزنم،حرف میزنم و چیزی را جا نمی اندازم، به دیدن یلدا در دانشگاه که میرسم میان گرمی اغوش خواستنی اش به خواب میروم...

چشم که باز می کنم میان اغوش یاسین  در رخت خوابمان هستم،مثل همان روزها مرا روی سینه اش کشیده،موهایم را نوازش می کند.می خواهم تکان بخورم ولی حلقه دستانش را دور تنم محکم می کند.من هم تکان نمی خورم.چیزی از دیشب مثل یک اهن پاره میان گلویم سنگینی می کند "یاسین مرا نمی خواهد ... دیگر نمی خواهد" حاضر است تمام احساسش را دفن کند ولی دیگر میان زندگی اش نباشم،مرا مسبب تمام درد هایش می داند.انگشتانم را روی شانه هایش می گردانم.لبم را روی سینه اش می گذارم فکر می کنم"دو ماه هم برای عاشقی کافی است؟!" می بوسم! دیگر یاسینی وجود نخواهد داشت،از تصورش نفسم به شماره می افتد"کاش بمیرم" غلت می خورد و پیشانی را می بوسد عمیق! لب های گرمش را که بر می دارد سرد می شوم"مرا نمی خواهد!"

*********************************

******************************

 نیامدنش به بیمارستان نگرانم می کند،سوییچ را بر می دارم و سوار ماشینم می شوم.نمی دانم چرا ولی تمام طول راه دلشوره دارم.جلوی اپارتمانش نگه میدارم.اسانسور که می ایستد دو زن و یک مرد را که احتمال می دهم همسایه هایش باشند جلوی در خانه اش میبینم.صدای هق هق ریزی می اید و صدای فرزاد چهار ستون خانه را می لرزاند.نگاه های همسایه ها را نادیده می گیرم.کلید را از داخل کیف بیرون می کشم و داخل در می چرخانم.صدای فریاد فرزاد باز بلند می شود

-تو خیلی غلط می کنی مگه شهرهرته؟؟؟

داخل می شوم صدای ریز ارام میان هق هقش بلند می شود


romangram.com | @romangram_com