#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_156
دیگر تحمل ندارم صورتش را میان سینه ام حپس میکنم ، باز شانه هایش می لرزد "خودم هم هنوز به عمق فاجعه ای که با یاسین کرده ام پی نبرده ام" بغض صدایش سوهان روح پژمرده ام می شود
-چی برات کم گذاشتم...کجا اذیتت کردم...کجا اشتباه کردم...دوست داشتم ...شده بودی تمام باورم،احساسم رو خرجت کردم که خیانت کنی؟!
زار میزنم
-نکردم به "زهرا" نکردم..
-میدونی همیشه احساسم جلوت کم میاره که برگشتی ...میدونستی نه نمیگم...چطور ببخشمت..
روی موهایش را می بوسم،صورتش را بیشتر به سینه ام فشار میدهم،خیسی قطره های چکیده از چشمانم بدجور سینه ام را می سوزاند،می بوسم وباز می بوسم،هق میزنم و تمام تنم می لرزد
-گریه نکن...توروخدا...تو بخواهی میرم...یاسین جان میرم...نمی خوام اینطوری ببینمت
نفس های داغش سینه ام را هم می سوزاند
-یه بار ترکم کردی ،یه بار خواستی که بری...چرا نگفتی که منو نمی خواهی...چرا ساکت موندی..
اشک هایم گلوله می شوند و سر می خورند،شانه هایم خم می شوند سر میخورم،از حرف هایش می ترسم،بی توجه به چشمان اشک الود سرخش به اغوشش میخزم،پسم نمی زند بیشتر به تنش می چسبم،چانه ام را روی گودی گردنش می گذارم واشک هایم روی گردنش خط می اندازند.برای ارام کردنش برای ارام کردنم می بوسمش و به خودم فشارش می دهم.نفس هایش ریتم ملایم تری می گیرد
-باید بری نمیخوام بمونی..
-نه یاسین!
-برگشتنت چیزی رو عوض نکرده..
هق میزنم
-نه!
-دیگه نمی خوام ادامه بدم،پست پدرت که عوض شد جدا میشیم..
romangram.com | @romangram_com