#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_155
شانه هایش می لرزد وتمام هست ونیست من هم.
خودم را کنارش می رسانم تحمل دیدن این صحنه خارج از توانم است،زانو میزنم و کف دست هایم را روی شانه هایش می گذارم تا مبادا بلرزد...شانه های یاسینم که بلرزد می خواهم دنیا با تمام وسعتش نباشد.
مرد ارام تمام سالهای زندگی ام می لرزد ... صورت من هم ناخوداگاه خیس می شود
-یاسین جان؟!
تن بی جانم را به سمتش می کشم.دستم را روی دست هایی که صورتش را پوشانده می گذارم
-ازم فاصله بگیر!برو...برای چی برگشتی...برای چی رفتی؟!
حالش خراب است احساس می کنم هزیان می گوید،چرا یاسینم باید گریه کند؟! اشک هایم هجوم می اورند
-کجا برم؟!
-نمی فهمی به مولا نمی فهمی...می دونی وقتی زنت بهت خیانت کنه چه حالی میشی...می دونی ولت کنه و بره یعنی چی...می دونی وقتی نفست به نفسش بند باشه و نباشه یعنی چی...
-تورو خدا یاسین..
-چی از من مونده که برگشتی ..
هق میزنم
-اومدم جبران کنم..
-چی رو جبران کنی، خیانتت رو،روزای خراب شده من رو...چیزی هم از من مونده شده...شدم یه ادم عصبی که دست بلند کردن هم یاد گرفته..
"خدایا عذاب وجدان سیلی اش است یا عذاب بودنم کنارش؟"
romangram.com | @romangram_com