#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_154

-تو!

زمزمه می کند

-بریم خونه خسته ام خیلی خسته ام...

ملافه را رویم مرتب می کند خم می شود و نرم پیشانی ام را می بوسد با هر بوسه اش زنده می شوم

-من خوبم باور کن؟...یه چیزه ساده درست کنم بخوری؟اصلا..

چشم های قهوه ایش چیزهایی دارد که از تعبیرش می لرزم

-نمی خواد سفارش میدم.

-تو که غذای بیرون نمی خوردی؟

قد راست می کند لبخند تلخی می زند

-می خورم...خیلی وقته..

به روی خودم نمی اورم برایش کنارم جا باز می کنم

-پس بیا یه کم استراحت کن؟!

نگاهش سردرگم می شود،چیزی ازارش می دهد می فهمم

-استراحت کن می خوام برم دوش بگیرم.

به جای حمام از اتاق خارج می شود.نیم خیز می شود هنوز هم گاهی شقیقه ام تیر می کشد.دلم نمی خواهد غذای بیرون بخورد.صدای مهیب خورد شدت چیزی بلند می شود تند از تخت پایین می ایم.نگاهم را میان حال می چرخانم.تکیه های ریز شده لیوان تزیینی روی اپن،گوشه دیوار و یاسینی که دستهایش روی صورتش گذاشته و کف سرامیک های حال تکیه به دیوار نشسته...از دیدن صحنه وبرویم می لرزم،با عاجزانه ترن لحن ممکن صدایش میزنم

-یاسین!


romangram.com | @romangram_com