#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_153

نک انگشتانش را روی گونه ام می کشد،به چشم هایش خیره می شوم،نگاهش ارام می شود می شود همام یاسین ارام خودم

-نمی خواستم بزنمت!

-اما زدی!

نگاهش را می گیرد کلافه می شود،میدانم عذاب می کشد،دستی که انگشتانم نوازشش می کند را مشت می کند

-...

-من با زدن پا بندت نشدم که با زدن پا بندت بمونم..

-اشتباه کردم ببخشید!

-یاسین اشتباه نمی کرد!

نگاه قهوه ای اش روی صورتم می نشیند

-از من بت ساختی؟!

جلو می کشم وکف دستم را روی ته ریشی کوتاهش می کشم،چشمانش را می بندد

-تو هم از من بت ساختی!

-...

صورتش را برمی گرداند و کف دست هایم را می بوسد،جان می گیرم زنده می شوم..

-کی یادت داد؟!

چشم های بسته اش را لمس می کنم


romangram.com | @romangram_com