#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_151

انقدر محکم به شکمش مشت می کوبد که تمام تنم به گرمایی حمله ای دچار می شود،یقه اش را می گیرد.ارام با ترس بلند می شود

"ارش بدترین حرف را میزند"

می خواهم بلند شوم بلکه جدایشان کنم قبل از انکه ابرو ریزی راه بیفتد،بدنم بخاطر تزریقات دیشب کرخت است و شقیقه هایم تیر می کشد.با صدای خفه ای میتوپد

-خفه شو اشغال؟؟؟

ارش همانطور که تقلا می کند پوزخند میزند

-چیه؟اینطوری مردونگیت رو به همسرت نشون میدی،بهش شک داری ولش کن طلاقش رو بده؟؟

می غرد

-به تو هیچ ربطی نداره من بازنم چیکار می کنم؟؟

پاهایم را از تخت اویزان می کنم باید جدایشان کنم

-هی هی اقایون...بسه از عربده هاتون فهمیدیم دوتاتون مردین!!

خودش را به زور وسط هر دویشان جا می کند،اگر فرزاد در این حال ببینتش خونش حلال است،یاسین معذب می شود و پس می کشد.ارام مهلت نمی دهد بازوی ارش را می گیرد و همراه خودش به بیرون هل می دهد.

نگاه دلخور و عصبی یاسین مرا نشانه می رود،کلمه ای برزبان نمی اورد نگاهم می کند صدایش میزنم ولی بی توجه بیرون میزند.

از تخت پایین میایم گلویم می سوزد "گناه من این وسط چه بود که دلخوری نگاهت دلم را بسوزاند؟" لباس هایم را از داخل کمد بیرون می کشم و می پوشم.روی تخت می نشینم اشک هایم را پس میزنم و باز کلافه از تخت پایین می ایم

-برای چی داری میایی پایین؟؟

از عصبانیتش واهمه دارم پاهایم را بالا می کشم.هنوز رگ به ورم نشسته گردنش به حالت عادی برنگشته.نزدیک می اید و پتو را رویم صاف می کند،می توپد

-برای چی وقتی میاد تو اتاقت نمی ندازیش بیرون؟؟؟


romangram.com | @romangram_com