#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_150
-ارام؟؟
-راست میگه؟!
-نه!بس کن ارام؟
-حالا فکر نکنی بخاطر اون چهار تا سیلی و پنچ تا داد به این روز افتاده...سو تفاهم نشه!؟...بخاطر اینه که گلسا عادت نداره یاسین رو این مدلی ببینه...بد عادت شده یاسین همیشه اروم باشه و عاشق!...لوسش کرده دیگه تب کرده..
"این را که دروغ نمی گوید یاسین لوسم کرده.نکرده؟!"
-جناب چهار سال اونور بود ادعای عاشقیت می شد یه تک پا می اومدی ماهم مستفیض می شدیم،بیا صاحابش اومد!
-فکر می کنم قبلا هم درمورد حضورتون توی اتاق همسرم هشدار داده بودم؟!
"همین را کم داشتم"
-من برای عیادت یه اشنای قدیمی اومدم فکر نمی کنم ایرادی داشته باشه؟!
نزدیک می شود یاسینم خسته است،این را از رنگ پریده و چشمان سرخش می فهمم امامهمتر از همه ان عصبانیت خفته میان صدایش است.
-نمی ترسی برات دردسر درست کنم؟!
-منو از چی می ترسونی دکتر فرهنگ نیا؟از بیمارستانی که بیشترین سهام دارش عموی منه؟؟
سینه به سینه هم می ایستند،باالتماس به ارام نگاه می کنم،با تفریح به هر دویشان نگاه می کند
-از اینکه از موقعیتم استفاده کنم و از این بیمارستان بندازمت بیرون؟؟
-یاسین جان!
-از بیمارستان انداختی بیرون می تونی از زندگیتم بندازی بیرون؟؟!
romangram.com | @romangram_com