#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_149

ان طرف تر روی کاناپه می نشیند

-میرم ...بهتره،واسه همه بهتره؟

-فرزاد چی؟!

-یه عمره نداشتمش ،نبود، بقیه روزام هم روش..

سنگین نفس می گیرد

"باید با فرزاد حرف بزنم ارام دیوانه را می شناسم"

در باز می شود و با دیدنش اضطراب به جانم چنگ می اندازد.

خودش را کنار تختم می رساند.سلام ارامی می دهد.برعکس من ارام است.لکه کوچک بنفش رنگی میان بینی و لبش رنگ انداخته.پرونده را از بالای تختم بر می دارد

-الان شنیدم اینجایی!

نگاه سبزش مظلوم تر از همیشه به نظر می رسد،دهان باز می کنم تا بگویم برود ولی کلمات کنار هم نمی شینند.نگاهش را از پرونده می گیرد

-تب عصبی!؟

نیم نگاه ارام را میبینم و بی خیالیش را

-چیزی نیست،خواهش می کنم از اینجا برو؟

-جناب دکتر محض اطلاعت که تا اینجا اومدی...تب عصبیش بخاطر یاسینه،چهار تا سیلی هم نوش جون کرده..

اخم ارش درهم می شود"کاش برود"

-بخاطر حضور اون روزت تو اتاقش بود ...یادته که؟!


romangram.com | @romangram_com