#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_148

بغضش می ترکد

-دیروز یه ماشین نزدیک بود زیرم بگیره!

-داری فرار می کنی؟

میان اشک هایش می خندد،عصبی می خندد

-برای کی بجنگم؟برای فرزادی که دوهفته اس معلوم نیست کدوم گوریه؟

اشک هایش باز هم می جوشد

-گفت تنهام نمی زاره...پشتم رو خالی نمی کنه..

-...

-دیشب یاسین بهم زنگ زد گفت تب کردی وتبت هم پایین نمیاد،می پرسید قبلا هم اینطوری شدی یانه؟نگران بودم اومدم خونت...توی اتاق بالای سرت بود..

بغضش را قورت می دهد

-مثل همیشه هزیون می گفتی...داشت قربون صدقت می رفت...می خواستم ببینم می خواد تا کی ادامه بده..

اشک می ریزد ، باز هم

-فکر می کنی همه مثل یاسینتن؟!

-فرزاد نمیذاره بری؟

بلند می شود

-اره معلومه یه هفته اس ازم خبر نگرفته...بهت حسودیم شد...کاش منم یه یاسین داشتم...همه دیوونه گی هاشم به جون می خریدم


romangram.com | @romangram_com