#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_147
******************************************
******************************************
چشم که باز می کنم شقیقه هایم تیر می کشند،اجبارا چشم هایم را می بندم،بوی الکل را حس می کنم بعد از این همه سال بوی بیمارستان برایم قابل تشخیص است.چشم باز می کنم و ارام را کنار پنجره می بینم.نیم خیز می شوم،صدای تخت باعث می شود برگردد،نوره پنجره چشم هایم را می زند.پرده را کمی می کشد و به طرفم می اید.چهره اش گرفته است.به طرف یخچال می رود وبا کمپوت اناناسی برمی گردد.کنارم می نشیند و کمک می کند نیم خیز شوم.کمپوت را به طرف دهانم می گیرد
-دستور یاسینته؟
لب هایم را باز می کنم وتازه متوجه کبودی روی مچش و چسب زخم روی شقیقه اش می شوم.دستی که به طرفم میاید را پس می زنم،هنوز شقیقه هایم تیز می کشد
-ارام؟
نگاهم را روی اجزای صورتش می چرخد.ظرف کمپوت را کنار می گذارد و روی صندلی کنارم می نشیند.این چهره از ارام رامی شناسم بغض دارد.
-یاسین اتاقه عمله یه مورد اورژانسی داشت.
نگاهم را برنمی دارم چانه اش می لرزد،صورتش را سمت دیگری می گیرد تا حلقه نشسته میان چشم هایش را نبینم
-می خوام برگردم!
همین یک جمله کافی است تا فرو بریزد
-دیوونه شدی؟
تلخ می خندد،صورتش را برمی گرداند و اشکش را می گیرد
-دیروز برای طلاق اقدام کردم،دنبال کارام که برگردم!
"خدای من یعنی اینقدر از حال و روزش بی خبر مانده ام؟"
-چندروز پیش مادر فرزاد اومد خونم ...عمو تهدید کرده برگردم همونجایی که بودم،کل صالح ها بسیج شدن...
romangram.com | @romangram_com