#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_146

وقتی لب می زند صدایش می لرزد

-دارم عزیزم...دارم..

-پس چرا ازم فاصله می گیری،نمی بوسیم،نوازشم نمی کنی؟

بوسه ها و نوازش هایش میان تب و خال خرابم گم می شود.حالم خراب است این تب های عصبی هدیه چهار سال غربت و تنهاییم است؛هدیه بی یاسین بودن..

-چرا نیومدی دنبالم،همیشه منتظرت بودم؟

نمی دانم چرا حس می کنم صدایش بغض دارد

-اومدم عمرم...چرا می لرزی؟

-نیومدی تا همه روزام بدون تو شب شد و همه شبام بدون تو روز؟

احساس گرما می کنم ولی باز هم به تنش چسبیده ام ،از من که جدا می شود توان مانع شدن را در خودمم نمی بینم

-می گفتی دوسم داری...می گفتی عشق یاسینی...می گفتی نفس یاسینم...نفست بودم که ولم کردی؟

نور چراغ اتاق روشن می شود،چشم های بسته ام واکنش نشان می دهند،دستم می سوزد،بوی الکل میان بینی ام جا خوش می کند.صدایش را می شنوم انگار که با خودش حرف بزند

-نفسمی که نتونستم ازت بگذرم وگرنه باید اول تو رو می کشتم بعد خودم رو..

-دلم گلسا گفتنت رو می خواست...دلم تورو می خواست..

دستش روی پیشانی عرق کرده ام می نشیند

-تبت چرا بالا میره؟

 


romangram.com | @romangram_com