#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_144
لبخند روی لبانم می نشانم تا فکرش را منحرف کنم
-چیزی نیست یه تصویه حساب قدیمی با یه دوست این کارو کرد!
سینی چایی را به دستش می دهم تا ادامه ندهد
-یلدا؟
-یسرا!...نمی خوام در مورد این مسئله صحبت کنم؟
-غلط کرده دختره بی خود،چرا ازش شکایت نمی کنی؟
-چیزی نیست یسرا جان بریم پذیرایی.
از بیمارستان زنگ می زنند و یاسین مجبور می شود برود.نیم ساعت بعد مهمانها هم می روند.خانه را مرتب می کنم وظرف ها را می شویم تا برگشتن یاسین کارم تمام شده باشد.
کارم تمام می شود ولی یاسین هنوز نیامده.خسته از سوزش کف پاهایم گوشه حال رو به درخانه می نشینم تا برگردد"گفته است حرف بزنیم".نگاهم روی عقربه های ساعت خشک می شود و اونمی اید.
خسته ام همانجا به پهلو دراز می کشم،بازویم را روی زیر سرم می گذارم و پلک هایم سنگین می شود...
تخت خواب که می لرزد نیمه هوشیار می شوم.انقدر خمار خوابم که نمی دانم کجا هستم.گیره موهایم باز می شود،تخت تکان می خورد ومن باز هوشیار تر می شوم.چشم باز می کنم و یادم میاید منتظر یاسین بودم،نیم خیز می شوم و یاسین را درحال گشتن میان کمد لباس ها میبینم.نگاهی به خودم می اندازم لباس شب مهمانی را برتن ندارم.برمی گردد ولباس خواب مراهم به دست دارد.نزدیک می شود و دستش را روی سینه ام می گذارد تا دوباره بخوابم.تنم سنگینی می کند.مرا می شناسد فکر می کند هنوز مثل همان روزها هستم واین نیم خیز شدن هم دلیل بر هوشیاری ام نیست ،خواب سنگینی دارم ویاسین این را خوب میداند.به خواسته اش تن می دهم و دراز می کشم.می خواهد لباس را تنم کند.بازویش را می گیرم و به طرف خودم می کشم.
-چرا دیر اومدی! گفتی حرف می زنیم؟!
بی توجه به حرف هایم لباس را تنم می کند،صدایش می زنم
-یاسین؟!
خم می شود و دستش را روی پیشانی ام می گذارد.فاصله می گیرد نیم خیز می شوم تا نگذارم برود.می رود و دست من میان هوا می ماند.
romangram.com | @romangram_com