#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_143

پروشا بازیگوشانه روی پایم می نشیند و دستش را دور گردنم حلقه می کند. می بوسمش دوست داشتنی تراز کودکی اش شده.

-خاله چرا صورتت کبود شده؟!

یسرا- راست میگه گلسا منم از وقتی دیدمت احساس می کنم کبود شده!

سکوت می شود، همه به من نگاه می کنند،حتی یاسین که مشغول صحبت با فرشاد و امیر است.

-اینا خاله ببین؟!

دستش را روی گونه ام می کشد از درد صورتم را پس می کشم،سعی می کنم عادی باشم اما صدایم لرزش کمی دارد.

-چیزی نیست یه مشکل پوستیه!

نگاها اقناع نمی شوند.یسرا و صبا نگاهی بهم می اندازند و من برای خلاص شدن از این نگاه ها به طرف اشپزخانه می روم تا چایی بیاورم.

به اشپزخانه که می رسم دستم را به لبه میزغذاخوری تکیه می دهم می لرزم.باهمان لرزش محسوس چایی ها را داخل لیوان می ریزم.

یسرا-کاریاسین نیست! چون هیچوقت دست رو کسی اونم تو بلند نمی کنه؟!

دلم می خواهد بغضم را رها کنم.چانه ام را می گیرد و به طرف خودش هدایت می کند،چقدر شبیه مادر است!

-چیزی شده گلسا؟!

نگاهم را می گیرم وبه فنجان ها می دوزم

-تو که یاسین رو می شناسی دست رو کسی بلند نمی کنه!

-می دونم کار یاسین نیست، بابا زده؟!

"کاش پدر می زند"


romangram.com | @romangram_com