#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_142
همانطور که پالتویم را در می اورم با شرمندگی می گویم
-می دونم،حق دارید..
یسرا دستش را روی گونه ام می کشد.پوست برنزه ام به دادم می رسد تا کبودی اش محو باشد
-خیلی خشکل شدی، هفته دیگه باصبا میریم ارایشگاه منم می خوام برنزه کنم امیر دوست داره،باید یه سرم متخصص تغذیه بزنم چاق شدم!
به طرف در هلم می دهد
-برو لباست رو عوض کن یاسین رو فرستادم دوش بگیره،بنده خدا خیلی خسته بود!
به طرف اتاق می روم در را باز می کنم در حال خشک کردن موهایش است،دلم می خواهد مثل بچه ها قهر کنم! سلام زیر لبی می گویم و جواب اهسته ولی نگاه خیره اش را تحویل می گیرم.نگاهش نمی کنم لباس هایم را ازتنم می کنم.به طرف کمد می روم سنگینی نگاهش همراهم است.نمی دانم چرا ولی دوباره سینه ام سنگین می شود وچیزی میام گلویم می نشیند.لباس مناسبی را از میان لباس هایم روی تخت می اندازم.به طرف حمام میروم.پیراهنم راکه ازتنم بیرون می اورم در حمام باز می شود.باز هم نگاهش نمی کنم.شیر اب گرم وان را باز می کنم تا وان پرشود.شامپوی بدن را داخل وان خالی می کنم.
-چرا تماسام رو جواب نمی دادی؟!
-...
گیره موهایم را باز می کنم و سرم را تکان می دهم.صدایش ملایم است برعکس دیشب ولی انعطافی ندارد.بقیه لباس هایم را در می اورم و داخل وان می شوم ولی هنوز نگاهش نمی کنم
-می تونستی حداقل جواب تماس های خواهرت رو بدی؟!
-...
قدم هایش را حس می کنم،کنار وان روی پا می نشیند.چانه ام را که میان انگشتانش می گیرد به قهوه ای هایش نگاه می کنم ولی تنها چیزی که عایدم می شود تصویر محوی از او پشت حلقه اشک هایم است.خم می شود چشم هایم را میبندم،گونه ام همان که دیشب کوبودش کرده...لبش را می گذارد... ونمی دانم خودش هم می داند که چقدر با این کارش ارامش به جانم تزریق می شود یانه! دور نمی شود رطوبت نفسش را روی پوستم حس می کنم
-بیا بیرون شب حرف میزنیم..
تمام فکرم درگیر یاسین است.تمام شب را کنارش نشسته ام،کمکم کرده تا از مهمان ها پذیرایی کنم.
یسرا و صبا هردو گله می کنند ومن فقط گوش می دهم.برعکس من هردو خانه دار هستند،فرق می کنم با هردویشان؛شاید اگر یاسین با صبا ازدواج می کرد خوشبخت بود.
romangram.com | @romangram_com