#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_141

ارامتر می شوم نفس می گیرم

-یکی از اشناهای دوستش اومد پیشم"فقیهی"رو یادته؟، بهش گفته بود بگه از دوستان شوهر یسراست...از طریق اون تو یه محله خوب خونه پیداکردم،برام به اسم خواهرم پول فرستاده بود که اواره نباشم،پارسال وقتی می خواستم پول رو به یسرا برگردونم گفت کار یاسین بوده به خودش بده! حتی اون موقع هم نگرانم بود...خانوادم با خیال اینکه بورس شدم و دارم میرم رهام کردن اون دانشگاه فقط به دعوت نامه همکاری فرستاده بود...

 

ارایش کم رنگی برای محو کردن کبودی گونه ام روی صورتم می نشانم،کیف و پالتویم را برمیدارم،بیرون میزنم و هوای سرد برفی را نفس می کشم.

 

 

شب که به خانه می روم"یسرا"امیر شوهرش"دو خواهر زاده و"صبا و فرشید" و دختر کوچکشان را در خانه ام می بینم.شوکه می شوم. داماد هایمان بلند می شوند و من هنوز ار حضورشان شوکه ام.یسرا و صبا که با ان پیشبند از اشپزخانه بیرون می ایند دیگر جایی برای شرمندگی نمی ماند.با همه احوال پرسی می کنم خواهر زاده هایم را می بوسم و خواهرهایم را در اغوش می گیرم.یسرا دستم را می گیرد و به طرف اشپزخانه می کشد

-چرا هرچی زنگ می زدم جواب نمی دادی؟!

نگاهم را از قابلمه های روی گاز می گیرم

-معذرت می خواهم این مدت اونقدر سرم شلوغ بوده که نفهمیدم تلفن خونه رو چک کنم،خط مبایل رو هم عوض کردم.

به صبا نگاه می کنم و سبد کاهوی جلویش

-والا تو که اصلا مارو حساب نمی کنی،انگار نه انگار خواهرتیم،نه به دیدنمون میایی نه پیدات میشه که ما بیاییم!

یسرا دراغوشم می گیرد

-نمی دونی چقدر برات خوشحالم که قرار نیست طلاق بگیرین!

چیزی محکم به پایم می خورد،"پریسان"کوچک است می خندد و زانویم را محکم می چسبد.خودش را از "اتنا"پنهان می کند

صبا-اتنا خاله برین بیرون اینجا خطرناکه،تو حال بازی کنید؟


romangram.com | @romangram_com