#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_140

-بر می گردی تو اون خونه!؟

مانتو شلوار رسمی سورمه ایم را از روی تخت بر می دارم.

-اره برمی گردم!

-به چه قیمتی؟!

کلافه دکمه های مانتویم را بهم میزنم

-به قیمت تمام اون یک سال زندگی مشترک و قبلش و تمام این چهار سال!

پوزخند میزند توجیه نمی شود.

-احساس می کنم عقلت رو از دست دادی،کور شدی نمیبینی باهات دیشب چیکار کرده!؟

"یاد صبح می فتم و بوسه های ریزی که به خیال خواب بودنم به صورت و تنم نشانده بود!"

مقنعه ام را می پوشم

-دوسش دارم،دوست داشتنم نه هوسه نه توهم،دلگیرم درست،بهم سیلی زده درست،تندی کرده می دونم..

داد می زند

-خب چرا؟؟

-واسه اینکه از دوازده سالگیم تو بدترین لحظه های زندگیم مثل یه دوست،مثل یه ادم همیشه کنارم بوده بدون اینکه ببینمش؛خیلی وقتها از خواسته های خودش گذشته بخاطرمن،تمام احساسش، تمام زندگیش رو خرج من کرده...منه از دنیا بیخبر...باهاش زندگی می کردم ...خوشبخت بودم ...ارامش داشتم ...عشق داشتم...توی اون چهار سالی که استرالیا بودم حتی می دونست کجا زندگی می کنم،با کی هستم،...

بی رمق روی تخت می نشینم

-هر ماه به اسم نفقه به حسابم پول واریز می شد،حتی اون موقع هم بی خیالم نبود،مرد بود حمایتم می کرد؛کدوم مردی وقتی زنش اون کار رو باهاش می کنه بازم فکر اینه که زنش جاش اون سره دنیا راحته یانه؟با کدوم پول قراره زندگی کنه؟جایی برای زندگی داره یانه؟...فکر می کنی وقتی اومدم سیدنی همه چیز از قبل اماده بود؟ من حتی جایی رو نداشتم که شب رو بگذرونم...


romangram.com | @romangram_com