#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_139

کلافه بلند می شود و کنارم روی زمین تکیه به دیوار می نشیند

-چرا همون دیشب نیومدی؟!

-نذاشت!

-دست و پات رو که نبسته بود،می اومدی؟!

-حتی اجازه نداد تنها بمونم!

-یعنی چی با چماق بالای سرت بود؟!

"ارام و لودگی اش تمامی ندارد"

-نه!...تا صبح..

بغض می کنم،تمام دیشب را مجبورم کرده بود در اغوشش بخوابم،ساعت ها میان اغوشش بی صدا اشک ریخته ام،اجازه نداده تکان بخورم.وقتی از نخوابیدن در اغوشش امتناع کرده بودم با تحکم گفته وبود"زنش هستم و تا وقتی او اجازه ندهد حق ندارم از خواسته هایش امتناع کنم".ساعت ها بیدار بودم و او هم.

-تا صبح چی؟!

-بغلش بودم؟

-چی؟؟؟

بلند می شوم

-عصر کلاس دارم ساعت چنده؟

-صبر کن ببینم،یعنی چی؟!هر چی از دهنش در اومده بارت کرده،کتکت هم زده بعد بغلت کرده!!

به طرف دستشویی می روم،شیر اب را باز می کنم و اشک چشمانم با اب توام می شود."کاش بداند درد من هم همین است!" دنبالم به طرف اتاق می اید.


romangram.com | @romangram_com