#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_136
لال می شوم ومن به جرم گناه نکرده ام بغض می کنم،بغضم میان گلویم اضافه وزن می اورد.سرم را برمی گردانم و نگاهم را به قطره های ریز ودرشت روی شیشه می دوزم.حرف هایم را برای توجیه حضور ارش در اتاقم در ذهنم مرور می کنم.
کلید می اندازد ودر را تا انتها برای ورودم باز می کند.قدم بر می دارم تا به حمام پناه ببرم گریه کنم تا سبک شوم تا حرف بزنم..
-کجا؟؟؟گفتم بری؟؟؟
جایی وسط حال خشک می شوم.یاسین داد نمی زد! کتش را در می اورد و گوشه مبل پرت می کند
-اون مرتیکه تو اتاقت چیکار داشت؟؟
با صدای تحلیل رفته ای نامش را صدا میزنم
-یاسین؟!
فریادی که می زند رعشه بر تنم می اندازد
-زهر مارو یاسین جوابم رو بده؟؟؟
چند قدم بینمان را بر می دارد ودرست روبرویم می ایستد
-مگه نگفتم دوروبرت نبینمش؟؟
دهان باز می کنم
-من...اون..
-بهت گفتم دوروبرت باشه راحت نمی گذرم نگفتم؟؟؟داشتی چه غلطی می کردی باهاش تو اتاق؟؟
جمله اخرش خارج از گنجایشم است وبعدی اش
-که هردومون باختیم،ها؟؟؟
romangram.com | @romangram_com