#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_137
مثل خودش داد می زنم
-بس کن وقتی چیزی نمی دونی هیچی نگو؟؟
-فکر می کنی من احمقم،حرفای عاشقانتون رو تو دفترت میزنی؟؟!
لبریز می شوم از یاسینی که دوهفته است خون به دلم کرده
-حرف می زنم،هر کاریم بخوام می کنم،تو که منو نمی خواهی تا سه ماه دیگه تمومه مشکلت چیه؟؟!
اولی را حس نمی کنم،دومی را هم منگ هستم...بازویم را چنگ می زند سومی می سوزند و چهارمی ... صدای صوت ممتدی داخل گوشم می پیچد...
فقط می توانم کف دست ازادم را روی گونه ام بگذارم داغ است می سوزد"ذهنم شروع به پردازش می کند...یاسین به من سیلی زده ان هم چهار تا"
-داری چه غلطی می کنی؟؟
دستش را بالا می برد،چشم هایم را میبندم ومنتظر فرود امدن دستش می شوم.حلقه اشک از گونه های ملتهبم سر می خورد، دستش فرود نمی اید وقتی به حرف می اید صدایش دورگه شده
-تمام مدت مثل ادم باهات برخورد کردم چون فکر می کردم لایقشی،زدم چون اگه از اول این کارو می کردم جرات نمی کردی هر غلطی می خواهی بکنی؟؟!
شوکه وارده خارج از توانم است.خم می شوم و چیزی را چنگ میزنم شاید کیفم است شاید چیزه دیگری...از جلوش که رد می شوم بازویم را چنگ میزد تحمل ماندن ندارم
-کجا؟؟؟
-جهنم؟؟
بازویم را می کشد و به طرف اتاق خواب می برد به داخل پرتم می کند
-جهنم اینجاست؟؟
زار میزنم
romangram.com | @romangram_com