#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_133

ازروی مبل چرمی بلند می شود و پوشه ی سفید را روی میز می گذارد

-در زدم ،صدات کردم چند بار...

مکث می کند

-می خواستم بدونم تا کی می خواهی از اون پنجره به بیرون زل بزنی!

پالتویم را می پوشم و کیفم را بر می دارم

-تموم شد!

-گلسا؟!



نگاهش می کنم،خوش قیافه و جذاب است فکر می کنم ان موقع همین ویژگی ها باید جذبم کرده باشد.لب می گشاید

-مشکلی پیش اومده!؟

سوییچ را برمی دارم و داخل کیفم می اندازم

-اره!...چهار سال پیش!

نگاهش را می گیرد و به طرف پنجره می رود همان جای من!

-فکر می کردم وقتی برگردی همه چی عوض میشه...می تونیم باهم زندگی کنیم...همون چیزی که می خواستیم!

نفس می گیرد.نه لحنش و نه رفتارش زننده است،دردو دل می کند می دانم حداقل کاری که می توانم برای ارزوهایش بکنم گوش دادن به حرف هایش است.

-یه خانواده باشیم،بچه داشته باشیم و مطمئن بودم کنار تو خوشبخت می شدم..


romangram.com | @romangram_com