#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_132

 

پله ها را می کوبم،می بینمش تا مرا می بیند صورتش را بر می گرداند.صدایش میزنم

-ارام؟

جواب نمی دهد.میدانم بی فایده است.پا به اتاقم می گذارم.کیف را گوشه ای پرت می کنم.روی صندلی چرخ دارم می نشینم و کلافه داخل کشو دنبال چیزی می گردم هر چه به ذهنم فشار می اورم یادم نمی اد چه می خواستم،تک تک اشیای داخل کشو را چک می کنم"یادم نمی اید" با صدای در سرم را بلند می کنم.

-اجازه هست استاد؟

"فاطمه کاظمی،اشکان امیدی و رشید سماوات"می بینمشان و اه از نهادم بلند می شود.

بلند می شوم

-بیایین تو بچه ها؟

تک تک سلام می کنند. هرسه لبخند به لب دارند

-متاسفم بچه ها قرار امروز رو به کلی فراموش کردم..

طرحشان را میبینم و اصلاحات لازم را می گویم...به خودم که می ایم ساعت 5عصر است و یک ساعت از ساعت کاریم می گذرد.بچه ها که می روند پنجره اتاق را باز می کنم.باران انقدر شدید می بارد که میدانم یک ساعت را در ترافیک می مانم.پیشانی ام را به پنجره تکیه می دهم و به حیاط بیمارستان چشم می دوزم.کم اورده ام،می خواستم همه چیز را درست کنم،استرالیا که بودم فکر می کردم با برگشتنم همه چیز را درست می کنم..ارام بخاطر ان شب و گریه ام هر چه را که نباید بار یاسین کرد،می خواستم ارامش کنم که تمامش کند ولی عصبانی شد و خانه ام را ترک کرد.

شام مهمانی ام با خانواده هایمان یاسین به صراحت گفت که اگر به تفاهم نرسیم سه ماه که تمام شود جدا می شویم.عملا گفته بود خودش و زندگی اش را درگیر رودروایسی نمی کند.کسی حرفی نزده بود چه حرفی می زدند.چه داشتند که بگویند؟!

اینکه گلسا چهار سال زندگی و شوهرش را رها کرده،ان هم از نظر خانواده فرهنگ نیا"بی دلیل" حالا برگشته و ادعا می کند می خواهد زندگی کند؟! مگر زندگی زنا شویی مسخره است که هروقت دلت کشید بروی و هر وقت دلت کشید بمانی؟! پدر و مادرم از اشتباهم خبر دارند و نه رویی برای حرف زدن.

یاسین فاصله می گیرد،نادیده ام می گیرد و سعی می کند تا می تواند خانه نباشد.شیفتش را عوض کرده و اواخر شب به خانه بر می گردد. روزها هم در مطبش می ماند.هر روز صبحانه اماده می کنم ،نمی خورد "می گوید عادت کرده!" ناهار وشام را هم اکثر اوقات بیمارستان خورده. راضی ام؟! ... نه راضی نیستم،به اینکه نه دارمش نه ندارمش!...من به این داشتن ها و نداشتن ها راضی نیستم...توقع بخشیده شدن ان هم به این سرعت را ندارم ولی فاصله گرفتن هم نمی خواهم...می خواهم بگذارد کنارش باشم،حرف بزنیم...از هوای سرد بارانی نفس می گیرم...باید به خانه بروم ...پنجره را می بندم.برگشتنم مساوی می شود با دیدن ارش و پوشه سفید درون دستش.

باصدایی که خودم هم نمی دانم چطور از گلویم خارج می شود می گویم

-تو اینجا چیکار می کنی؟!


romangram.com | @romangram_com