#همین_که_حال_من_خوش_نیست__پارت_131
نگاهم را به نگاه قهوه ای اش می دوزم.دکمه بعدی را هم می بندم
-مادر وپدر تو وخودم رو دعوت کنم؟
-برای دست بوسی!؟
ناباور نگاهش می کنم.دستانم روی دکمه اخر خشک می شود،یاسین را تلخ باور ندارم...می جوشد اشک را می گویم...پوستم در ان چهار سال برای ناملایمات کلفت شده برای تمامشان جز تلخی یاسین...می خواهم قوی باشم مگر نگفته ام پی همه چیز را به تنم مالیده ام.سرم را پایین می اورم.چهار قطره پشت سره هم می جوشد و یکی هم نصیب جوراب های یاسین می شود.دکمه اخر را هم میبندم.نمی خواهم به ان قهوه ای ها نگاه کنم.بر می گردم تا اتاق را ترک کنم.یک لحظه هم زمان نمی برد بازویم را می گیرد ومیان سینه اش چفت می شوم...نفس میزنم از بغضی که خفه ام می کند...نفس میزنم که اگر نزنم خفه می شوم...به سینه اش فشارم میدهد،بازوهایش جسمم را حپس می کند محکم؛صدای مرتعشش میان گوشم می پیچد
-هیشش!...اروم...هیششش؟!!...من اینجام...
هق هقم را میان سینه اش خفه می کنم.با صدای خفه ای زار میزنم وپیراهنش را چنگ
-من شو لباس نداشتم..
نفسم جایی میان سینه و هق هقم حپس می شود به تنش چنگ میزنم تا نفس بکشم.
-اره ... واسه دست بوسی می خوام دعوت کنم...تو که منو نمی خواستی...تو که رام نمی دادی خونه...تو که پسم میزدی...به کی می گفتم..
نفسم منقطع می شود می خواهم بگویم نمی گذارد
-هیشش اروم...باشه هر چی تو بگی؟!
از خودش جدایم می کند
-نفس بکش...گلسا؟!
نمی گوید عزیزم،نمی گوید فدای اشک هایت،نمی گوید ببخشید،نمی گوید شیرینم،نمی گوید گل من،نمی گوید بانو،نمی گوید عمر من...ترجیح می دهم در اغوشش نفس کم بیاورم.به اغوشش می خزم و همانجا اشک هایم را می ریزم.بازوهایش را دورتنم قفل می کند،نوازشم می کند ولی از زمزمه های عاشقانه اش محرومم.
****************************************
romangram.com | @romangram_com