#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_63
فاطمه لبخند زد و گفت:باشه فقط مواظب باش اينا که آتيش درس نکردن جهنم درس کردن از بس چوب و اين چيزا ريختن توش، بلند شد مي ترسم روش بپرم.
براي لجبازي بود يا هيجان فرشته دست فاطمه را محکم گرفت و گفت:بيا تجربه کنيم.
به سوي آتش رفتند که مرتضي گفت:نمي خواد بپرين آتيشش بزرگه بزارين يکم بسوزه بعد!
فرشته با سرتقي گفت:نه مزه اش به الانه، وقتي سوخت چيکارش کنم؟
مرتضي چشم غره ايي رفت و گفت:مي خواي بسوزي؟
فرشته دست فاطمه را به دست مرتضي داد و گفت:بيا مواظب زنت باش منو آوردي که خوش بگذرونم حالا جلومو مي گيري؟
همايون از جمع جدا شد به سويشان آمد و گفت:داداش ترقه بمبيا رو کجا گذاشتي؟
مرتضي سويچ ماشينش را به همايون داد و گفت:زحمتشو بکش صندوق عقبه ماشينه.
هماين خيره خيره به فرشته نگاه کرد و پرسيد:من شما رو جاي نديدم؟
فرشته سري تکان داد و بي تفاوت گفت:يادم نمياد.
همايون سر تکان داد سويچ را گرفت و از آنها دور شد، مرتضي با اخم گفت:شما حق نداري بري کنار آتيش!
فرشته با اخم نگاهش کرد و گفت:پس برم گردون.
فاطمه متعجب پرسيد:فرشته چرا داري لج مي کني؟!
فرشته بي توجه به آنها به سوي آتش رفت.مانتويش را بالا گرفت تا بپرد که دستش کشيده شد.با خشم برگشت تا چيزي به مرتضي بگويد که با تعجب خيره شد به کياني که با اخم و عصبانيتي که در چشمانش ني ني مي زد گفت:لزومي نداره اينقد لجبازي کني.
فرشته زور زد تا دستش را بکشد که کيان محکمتر دستش را کشيد و گفت:بسه، قبلا همش مرتضي مرتضي مي کردي اما حالا انگار يادت رفته عين داداشته داره بهت ميگه چيکار نکني؟
فرشته هم اخم در هم کشيد و گفت:دستمو ول کن!
کيان فشاري به دستش داد و او را از کنار آتش عقب کشيد و گفت:بهتره بري پيش دوستت.
فرشته خونسرد گف:ممنون که گفتي، حالا ميشه ولم کني اينقد صميمي نيستيم، هستيم؟
کيان پوزخندي زد و دستش را رها کرد و گفت:مطمئن باش هم ديگه صميمي نميشه.
بغض خنجر شد براي گلويش، نگاه برگرفت از اين کيان سرد و از کي اين همه فاصله بينشان ديوار کشيده بود؟ کيان رو برگرداند که فاصله بگيرد که مرتضي با وحشت فرياد کشيد: فرشته!
romangram.com | @romangram_com