#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_62


فرشته سوار شد و گفت:سلام.خوبين؟

فاطمه گفت:بهتر از اين نميشه.

مرتضي ماشين را از کوچه بيرون برد و گفت:کيان و دوستاشم هستن مشکلي نيست؟

فرشته لبخند شادش را مخفي کرد و شانه ايي بالا انداخت.فاطمه به آرامي به مرتضي گفت:خوبه ايندفعه موضع نگرفت.

-شنيدم صداتو فاطي.

فاطمه لبخند زد و گفت:بلند گفتم بشنوي.

-آره، تو که راست ميگي.

مرتضي با جديت گفت:جايي که داريم ميريم همه مشغول آتيش بازين.بدون اجازه من يه سانتم جا به جا نميشين.اوضاع نرمال نيست.نمي خوام اتفاقي بيفته.

فرشته و فاطمه زير لب باشه ايي گفتند و مرتضي با احتياط از ميان جمعيتي که بيرون ريخته بودند و ترقه مي انداختند و شادي مي کردند گذشت.جلوي پاتوق که ايستادند، فرشته با ديدن کيان که در کنار چند مرد و دختر دور آتشي بزرگ ايستاده بود نفسش بند آمد و او اين مرد را دوست داشت با تمام بدي هايش و دو سالي که از عمرش گذشت.اما الان نمي توانست خود را جلو بيندازد وقتي کيان فاصله انداخته بود.مرتضي ماشين را جاي مناسبي پارک کرد و گفت:پياده شين.

آن دو پياده شدند و به همراه مرتضي به جمع پيوستند.مرتضي آن دو را به بقيه معرفي کرد، فرشته زير چشمي به کيان نگاه کرد اما کيان بدون نگاه به او با دختر جواني که فرشته او را نمي شناخت گرم صحبت بود و گاهي لبخند مي زد.فرشته با حرص و حسادتي که در مشت هاي گره کرده اش موج مي زد رويش را برگرداند که همايون گفت:چقد وايسادين به آتيش نگاه مي کنين؟ بياين بپرين ديگه.

فرشته بي ميل خود را کنار کشيد و لبه ي سکويي نزديک آب نشست.تمام حواسش به کياني بود که حواسش پي جمع بود و توجهي به او نداشت و قبلا هيچ نمي فهميد که اين بي توجه ها اينقدر درد دارد.گوشيش را از جيب مانتويش بيرون آورد و مشغول آن شد.مرتضي با اخم به سويش آمد و گفت:خونه هم مي تونستي با گوشيت ور بري.

-بايد چيکار کنم؟

-با بچه ها باش.بهت خوش نمي گذره؟

نگاهش رفت پي کياني که سرگرم بود و خودش مات خورده فقط نگاهش مي کرد و اين همان چهارشنبه سوري نبود که دلش مي خواست.مرتضي دستش را کشيد و گفت:بلند شو نيوردمت که بشيني نگاه کني، پاشو يکم جنب و جوش به خرج بده.

فرشته به زور بلند شد و با مرتضي همراه شد.فاطمه با اخم نگاهش کرد و گفت:چه عين پيرزنا نشستي؟

فرشته با ابرو به کيان اشاره کرد و گفت:خورده تو پرم.

-بابا بي خيال دختر، وقتي اون اينقد خونسرده و داره کار خودشو مي کنه تو هم قيافه بگير تا بدونه همچين هم آش دهن سوزي نيست.

مرتضي با لبخند گفت:فاطمه خانوم شما هم؟

-بله آقا، ما اينجوري هستيم.

مرتضي خنديد و به سوي جمع پسرها رفت.فرشته لحظه ايي برگشت اما انگار نگاهش قفل شد در چشمان مغرور کيان و قلبش چيزي شبيه تير کشيدن را تجربه کرد، ولي قبل از اينکه نگاه خودش فراري شد نگاه کيان بود از چشمانش گرفته شد و به آتش دوخته شد.چه نگاه سردي! پشيمان از آن نگاه اخم آلود دست فاطمه را گرفت و با لبخند نه چندان شاد گفت:بريم رو آتيش بپريم؟

romangram.com | @romangram_com