#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_64
کيان با صداي مرتضي و ماشيني که دور خودش مي چرخيد به سوي فرشته برگشت و با ترس و سرعت دست دور کمر فرشته انداخت و او خود و او را به طرف ديگر پرت کرد که همان موقع ماشين با سر و صداي زيادي محکم به يک از سکوهاي کنار دريا برخورد و سر نشينانش که دو جوان بودند بي هوش روي داشبور و فرمان افتادند.همه به سويشان هجوم بردند اما فرشته ترسيده سر در سينه ي کيان فرو برده بود و مي لرزيد.اين افتضاح ترين چهارشنبه سوي عمرش بود.
کيان دلواپس شانه هاي فرشته را گرفت و او را بلند کرد و گفت:خوبي؟
فرشته نفس تند شده اش را بيرون داد گر گرفته از اين آ*غ*و*ش خواستني گفت:خوبم، چي شد؟
قبل از اينکه کيان جواب بدهد فاطمه و مرتضي با دو به سمتشان آمدند.مرتضي با نگراني مشهودي صورت فرشته را در دستانش گرفت و گفت:خوبي عزيزکم؟
کيان نگاهشان کرد و اين فرشته ديگر مال او نبود.بلند شد لباسش را تکان داد و به سوي ماشيني که تصادف کرده بود رفت.فرشته سرسري گفت:خوبم.
حواسش رفت پي کياني که بي توجه به او از او جدا شد و رفت.بغض در گلويش نشست.صورتش را کنار کشيد و بلند شد.فاطمه گفت:مطمئني خوبي؟ جاييت درد نميکنه؟
فرشته پر بغض سر تکان داد اما نگفت سوزش قلبش از سوزش بازوي خراشيده اش بدتر بود.مانتويش را روي زخم پوشاند که مرتضي گفت:وايسين تا برم ببينم اين ماشينِ چي شد؟ انگار راننده م*س*ت بوده.
فاطمه افسوسي خورد و سر تکان داد، مرتضي که رفت، فاطمه با نگراني پرسيد:خوبي؟
-نپرس، خوب نيستم.
-جاييت درد ميکنه؟
فرشته با غم سر تکان داد و گفت:دلم درد ميکنه.تير ميکشه.نگاه کن، ازم گذشت.
فاطمه آهي کشيد و گفت:اينو خودت انتخاب کردي.و گرنه کيان کم جلزو ولز نکرد براي دوباره داشتنت.
-با اين دو سالي که شکنجه ام داد چيکار مي کردم؟
-الان مي خواي چيکار کني؟ الانم اون دو سالو طلب داري اما انگار از وقتي که کيان رفته تو حريص تر شدي.
-قانونِ عاشقيه،تا وقتي کنارته پسش مي زني همين که ميره حريص ميشي.اما فاطمه من فقط دلم صاف نشده بود و گرنه تو بهتر از همه مي دوني تنها مرد زندگي من خودشه.من عاشقشم فاطي.
اشک بود که زينت داد به صورت گردش و فاطمه آ*غ*و*ش باز کرد براي دوست 19 سالشه اش که دلش پر ميکشيد براي مردي با 12 سال بزرگتر بودنش.فرشته هق زد و گفت:نمي تونم تحمل کنم که ازم بگذره.نمي تونم.
-آروم باش عزيزم.بزار يکم بگذره هم تو ببخشي هم کيان يادش بره چيا بهش گفتي.
فاطمه نوازشش کرد و فرشته قلبش درد مي کشيد.دردي بدتر از تمام زخم هايي که خورده بود!... کيان بغض مردانه اش را با نفس هاي عميق عقب مي فرستاد و توان دل کندن از اين فرشته ي زيبا را نداشت.چه مي کرد وقتي تمام دو سال هم با تمام فکر مزخرفش در مورد خيانتش باز هم او را مي پرستيد و حالا که عزيزکش پاکتر از باران بود با تمام کارهاي احمقانه ي ديروزهايي که گذشته بود همه چيز را خراب کرده بود.دست هايش را در جيب شلوارش فرو کرد و رو به آسمان شب زمزمه کرد:خدا تا کجامي خواي ما رو بکشوني؟ کي دلش صاف ميشه؟ کي دل من خوب ميشه؟ من نمي کشم، با تمام 31 سالگيم نمي کشم. تاوان عشقت اينقد زياد بود؟
دستي روي شانه اش نشست به سوي آن دست برگشت با ديدن مرتضي فورا پرسيد:خوبه؟
مرتضي با سرزنش گفت:تا کي قراره اينجوري ادامه بدين؟
romangram.com | @romangram_com