#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_46
فرشته خشن نگاهش کرد که سبحان گفت:خيلي خب، بابت اونروز معذرت مي خوام فک نمي کردم اينقد حساس باشي اما چطور شد باز اومدي سر کلاس؟ فک کردم ميري حذف اضطراري!
فرشته خشک گفت:ارزششو نداشت که يه ترم الاف بشم.
سبحان با حرص نگاهش کرد و در دل گفت:بزار حالا حالاها برات دارم دختره ي احمق!
سبحان با صراحت گفت:بيا دوست باشيم.
فرشته براق شد و گفت:دوست؟ يعني چي؟
-يعني تو دوره يصلح و آشتي باشيم، نمي شه يه استاد و دانشجو بدون هيچ قصد و غرضي دوست باشن؟
-چي مي خواي ازم
سبحان با اخم گفت:هيچي، چرا اينقد جدي هستي تو؟
فرشته زير لب گفت:چون همه تون نامردين!
سبحان شنيد و گفت:همه نه، قول ميدم يه دوستي خوب باشه بدون اينکه بخوام اذيتت کنم قبول مي کني؟
فرشته با ترديد نگاهش کرد که سبحان فورا از جيبش کارتي بيرون آورد و به سوي فرشته دراز کرد و گفت:
-اين شماره ي منه، بگيرش شايد يه روز خواستي با يه دوست صحبت کني.
فرشته کارت را گرفت و گفت:چرا بين اين همه دانشجو اومدي سراغ من؟
-شايد چون تنها کسي بودي که ديدم برا چند تا شاخه نرگس اينجوري شاخه و شونه کشيد...ازت خوشم مياد.
فرشته متعجب نگاهش کرد که سبحان لبخند زد و گفت:خيلي مغرور و پر جسارتي، دختر جالبي هستي.
-مي زارم به حساب تعريف.
سبحان با شيطنت ابرو بالا انداخت و گفت:خب يه نوع تعريف بود ديگه!
-پس متشکرم، حالام اگه ميشه منو يه جا پياده کنين بايد برم خونه، ديرم شده.
-مي رسونمت، آدرس بده.
-متشکرم استاد اما خودم ميرم.
romangram.com | @romangram_com