#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_45


مرتضي کنجکاوانه پرسيد:قضيه ي اين استاده چيه؟

فاطمه سرسري و به دروغ گفت:سر نمره لج افتاده با فرشته.

مرتضي و حساسيتش را مي شناخت.هيچ علاقه ايي نداشت که با گفتن چيزي همه چيز را بهم بريزد.مرتضي گفت:

-نمره که مهم نيست.

-اوهوم.حرکت کن، شب شد آقا.

مرتضي چشمکي حواله اش کرد و گفت:سفت بشين که پروازيم.

......گرفته و عصبي روي سنگ فرش پياده رو قدم مي زد.صداي بوق هايي که مرتب برايش زده مي شد کلافه اش کرد.با حرص به سوي ماشين چرخيد تا بد و بيراهي نثارش کند که

با ديدن سبحان استاد سمجش بدتر اخم هايش را درهم کشيد و با خشم به سويش رفت.کنار پنجره ماشينش خود را کمي خم کرد و گفت:

-فک کردم بعد از اونروز جوابتو گرفتين، اين مزاحمت مدام براي چيه؟

سبحان با آرامش لبخند زد و گفت:آروم باش دختر خوب، اگه استاد بخواد از دانشجوش عذرخواهي کنه تو حرفي داري؟

فرشته لحظه ي خيره و متعجب نگاهش کرد اما زود به خود آمد و گفت:خيلي خب، عذرخواهي کردين منم قبول کردم مي تونين برين.

سبحان خنديد و گفت:تو بداخلاق ترين دختري هستي که ديدم.

فرشته پوزخند زد و گفت:خداروشکر.

-سوار شو مي رسونمت.باهات حرف دارم.

فرشته با اخم گفت:من حرفي ندارم، واقعا ديگه زيادي دارين اذيت مي کنين.

سبحان جدي شد و گفت:اذيتي در کار نيست فقط حرف دارم و فک کنم تو هم اونقد مي توني تشخيص بدي که حرف زدن با توهين خيلي متفاوته درسته؟

فرشته مردد نگاهش کرد که سبحان خود را خم کرد و در جلو را برايش باز کرد و گفت:سوار شو تا يه جايي مي رسونمت.

فرشته دل را به دريا زد و گفت:اميدوارم زياد طول نکشه.

سبحان سر تکان داد که فرشته سوار شد و در را بست.سبحان پايش را روي گاز گذاشت و به سوي دريا رفت و گفت:

-خيلي کله شقي دختر!

romangram.com | @romangram_com