#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_47


-اولا استادو فقط تو دانشگاه بگو نه اينجا، من فقط سبحانم، بعدم لطف کني وقتي با مني اينقد تعارف نکني ممنون ميشم گفتم مي رسونم پس مي رسونمت.

-مي ترسم تو دلم بمونه برام عقده بشه، خيلي پرويي به خدا.

سبحان ابرويي بالا انداخت و گفت:قابل مامانمو نداره با اين بچه بزرگ کردنش.

فرشته پوفي کشيد و کلافه گفت:برو بهمني.

-حالا شدي دختر خوب.

فرشته سکوت کرد و ذهنش رفت پي آمدن کيان و خانواده اش براي فرداشب، چرا مادرش نگفته بود که براي خواستگاري مي آيند؟ معمولا هر وقت خواستگاري مي آمد مادرش از چند

روز قبل خبرش مي داد تا فرشته هم به خود برسد هم اگر جايي مي خواست برود و کاري کند آن روز را کنسل کند اما عجيب بود که اين بار مادرش حرفي نزده بود.کيان همه ذهنش را

مشغول کرده بود و فکر مي کرد اصلا نمي تواند او را بشناسد.

-بهمني هستيم خانوم، حالا کجا برم؟

فرشته از فکرش بيرون آمد و گفت:سر همين ميدون پياده ام کني ميرم، ترجيح مي دم سوتفاهمي براي کسي به وجود نيارم.

سبحان سردنگاهش کرد و گفت:هر جور مايلي.

گوشه ي خيابان توقف کردکه فرشته نگاهش کرد و گفت:ممنونم، زحمت کشيدي.

-بابت عذرخواهيم.خداحافظ

فرشته زير لب جوابش را دادکه سبحان پا روي گاز گذاشت و از او دور شد.فرشته با نگاهش بدرقه اش کرد.نمي دانست چرا ته دلش به اين جوان زيباي جذاب هيچ حسي نداشت.نه نفرت

و نه حتي دوست داشتني ساده

************************

پشت ميز نشست که مادرش گفت:امروز دانشگاه داري؟

فرشته خميازه ايي کشيد و گفت:ساعت11 کلاس دارم.تا 1 خونه ام چطور؟

-امشب مهمون داريم اگه کلاست زياد مهم نيست بمون کمکم کن.

قلبش ضربان گرفت و آن مهمان کيان نبود؟ با کنجکاوي گفت:مهمونمون کيه؟

romangram.com | @romangram_com