#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_144
اخم کرده گفت:لازم نکرده اينجا جاي عشق من نيست.من فردا زود دم در خونتونم.
-قول؟
لبخند زد و گفت:قول.
-مواظب خودتي نه؟
-آره گل بهارم، بدون نگراني بخواب، کله سحر نشده مخ نکيسا رو مي خورم و ميام پيشت....فرشته!
-جونم!
و چقدر جان ريخت به جانش که لرزان پاي ديوار سر خورد و کف اتاق موزايک شده نشست و گفت:خيلي دوست دارم...خيلي زياد.
چند لحظه فقط صداي نفس هاي تند تند فرشته را شنيد و با وقفه ايي صدايش طنين انداخت:ديوونه ديدي؟ فردا دم در خونمون يکي وايساده برات.
کيان خنديد و گفت:من قربون اين ديوونه دوست داشتني برم....منتظرم باش فرشته.
-هستم مرد خوب من.
-بايد برم کاري نداري؟
-نه،
-جلو خونتون منتظرم باش مي خوام بدزدمت.
فرشته خنديد و گفت:باشه.منتظرم
-خداحافظ نفسم.
-خداحافظ خوشتيپ!
کيان لبخند زد و تماس را قطع کرد.بعد از دو سال و نيم اين چند روز چه حال خوبي داشت.بهشت چه نزديک بود و نمي دانست!
************************
تماسش با کيان که قطع شد پر خشم شماره سبحان را گرفت، بوق اول خورده نخورده تماس وصل شد و سبحان گفت:منتظرت بودم.
-چرا؟
romangram.com | @romangram_com