#همه_سهم_دنیا_رو_ازم_بگیر_پارت_143


مرتضي گفت:بايد برم يه زنگ به فرشته بزنم طفلک خيلي نگران بود.خواستگاريش خراب شد.

کيان نيم خيز شد و گفت:بشين خودم بهش زنگ مي زنم.

رو به نکيسا گفت:اون گوشي منو محبت مي کني سرگرد؟

نکيسا اخم کرد و گفت:قانون...

کيان پر حرص ادامه داد:قانونه...نخواستيم اصلا...

رو به مرتضي گفت:داداش گوشيتو بده.

مرتضي لبخند زد و گوشيش را داد.کيان فورا شماره فرشته را گرفت.فرشته قبل از اينکه کيان حرفي بزند گفت:مرتضي چي شد؟ حالش خوبه؟

عشق کرد از اين همه حس، دنيا را بخشيدند به او با تمام حس هاي سرخ عاشقيش و اين بازداشت موقت مي ارزيد به اين نگراني پر عشق و خدايا شکرت، شکر براي دلي که عاشقش است.

بلند شد ، دستش را روي گوشي گذاشت و گفت:مي تونم بيرون برم که؟

نکيسا دري که داخل اتاقش بود را نشان داد و گفت:برو اين اتاق کسي توش نيست.

کيان با دو قدم بلند جلوي در ايستاد و داخل شد.در را پشت سرش بست و به آرامي گفت:سلام!

صداي جيغ خفه ايي را شنيد و پس از آن صداي هيجان زده ي فرشته بلند شد:کيان خودتي؟ خوبي؟

-خوبم عزيز دل من، شرمنده ام نفس من بازم به قولم عمل نکردم.

-فداي سرت، فقط چرا اون تويي؟

پر حرص گفت:واسه استاد بيشعور جنابعالي، مرديکه ازم شکايت کرده.

-رازي؟ واسه دعواي چند روز پيش؟

-بله،شاهد نداره فردا آزادم.

حس کرد فرشته لبخند زد با آرامش گفت:خيلي نگرانت بودم.

به ديوار تکيه داد و گفت:جون ميدم برا اين نگرانيات.

مي توانست الان سرخي گونه هايش را تصور کند.صداي لرزانش را شنيد که گفت:مي خواستم بيام پيشت مامان نذاشت.

romangram.com | @romangram_com