#هم_قفس_پارت_62
_من که قبلا همه حرف هام رو به شما گفتم.
_منم قبلا به شما گفتم که قصد ازدواج ندارم.خواهش می کنم آقای منصوری دیگه درباره این موضوع صحبت نکنید.شما قول دادید که دیگه حرفی نزنید،فراموش کردید؟
_خیر،دقیقا خاطرم هست،ولی گفتم شاید نظرتون عوض شده باشه،امروز قصد ازدواج ندارید ولی بالاخره که می خواید ازدواج کنید.
_درسته من فعلا قصد ازدواج ندارم ولی اگه یه روزی بخوام ازدواج کنم،معذرت می خوام که اینومی گم ولی شما رو انتخاب نمی کنم.
در آسانسور باز شد و من سریع از ساختمون خارج شدم.دلم نمی خواست اون قدر جوابش رو بدم ولی تقصیر خودش بود،خودش این جوری خواست.رفتم سمت ماشین،یه رنوی قدیمی داشتم که هدیه پدر و مادرم بود.خیلی زود پشیمون شدم و تصمیم گرفتم که قدم بزنم.هوا کم کم داشت گرم می شد.تابستون داشت ورود خودش رو اعلام می کرد.
خسته و کوفته رسیدم خونه،صدای تلفن رو از توی راهرو شنیدم.زود کلید انداختم توی قفل و رفتم تو.
_الو...؟الو؟...چرا ساکتی؟..چرا حرف نمی زنی؟..الو...
چیز تازه ای نبود.گوشی تلفن رو گذاشتم و کیسه خرید رو بردم توی آشپزخونه.یه غذای حاضری درست کردم و جلوی تلویزیون خوردم.کانال ها رو چند بار بالا و پایین کردم،طبق معمول چیز به در بخوری نظرم رو جلب نکرد،تلویزیون رو خاموش کردم و ترجیح دادم خوندن نامه های افشین رو ادامه بدم.
romangram.com | @romangram_com