#هم_قفس_پارت_61
_که دوستیمون رو باهیچ چیزی توی دنیا عوض نمی کنم.
پدرو رویا هم مهرداد روخیلی دوست داشتن،اون قدرپسرساده و بی شیله پیله ای بود که نظرهمه رو جلب می کرد.صمیمیت با مهرداد باعث شده بودکه خیلی تو درس هام پیش رفت کنم.کم کم فکر ستاره کمرنگ شده بود و داشتم به زندگی عادی برمی گشتم که...
هم قفس من،حالا دیگه خیلی از زندگی من می دونی،چیزایی که کمتر کسی از یکی دوتاخطش با خبره.احساس های مختلف که تولحظه های مختلف زندگی داشتم وهیچ کس ازش خبر نداشته.ولی حالا دارم برای تومی نویسم،برای هم قفس زندگیم،حقیقتش نمی خوام بدونم کی هستی!این جوری راحت ترم،شاید ده سال دیگه،بیست سال دیگه،یا شاید پنجاه سال دیگه اتفاقی ببینمت و سرنوشت ما رو با هم آشنا کنه،آخه همیشه مردم می گن دنیا خیلی کوچیکه،ولی من تصویری ازتو توی ذهنم ساختم که نمی خوام خراب بشه،تو تنها هم دمی هستی که تنهایی و غمم رو با صدای بی صدا برات زمزمه می کنم،آروم..آروم....
ساعتی از سه نیمه شب گذشته بود،همیشه وقتی نامه های افشین رو می خوندم می رفتم تو رویا و صحنه های نامه رو توی ذهنم تجسم می کردم.مو به مو و خط به خط نامه ها رو حفظ بودم ولی خوندنش بدنم رو داغ می کرد و خون گرمی،توی رگهام می جوشید.دیگه از پیدا کردن افشین نا امید شده بودم.هر کاری که از دستم بر می اومد کرده بودم و پیش وجدانم احساس گناه نمی کردم؛نگاهی به دورو برم کردم،آپارتمان نقلی قشنگی داشتم.چقدر با عشق و علاقه وسایل خونه رو تغییر می دادم و با وسواس تزئینش می کردم که اگه یه روزی افشین اومد از دیدن این آپارتمان لذت ببره؟!چه شب هایی که با کوچکترین صدا از جا می پریدم به امید اینکه افشین اومده تا هم قفس خودش رو ببینه،ولی حیف که افشین هیچ وقت نیومد.خودش نوشته بود که می خواد بدونه من کی ام!شاید هم اومده بود؟شاید وقتی دیده بود که هم قفسش یه دختره پشیمون شده بود و برای همین دیگه نامه نمی داد!افشین از تمام دخترا فقط به شکست رسیده بود.توی تمام رابطه هاش جدایی یا غم از دست دادن بود.شاید وقتی دیده بود که منم یه دخترم مثل دخترای دیگه تصمیم گرفته باهام روبرو نشه.این افکار مثل دایره تو ذهنم می چرخید که خوابم برد.
صبح دیرتر از همیشه از خواب بیدار شدم،ساعت تقریبا ده بود.بعد از اینکه یه کمی به سر و وضع خونه رسیدم رفتم خرید.توی آسانسور منصوری رو دیدم،آقای منصوری مرد جا افتاده ای بود که با مادرش زندگی می کرد.تقریبا یک سال بود که همسایه شده بودیم.مادرش زن خوبی بود،اوایل زیاد با من رفت و آمد می کرد ولی من اصلا اهل این همسایه بازی ها نیستم.یکی دو بار که اومد و دید از خاله زنک بازی تو خونه من خبری نیست روابطش رو با من تقریبا قطع کرد و با خانوم طلوعی همسایه طبقه بالا چیک تو چیک شد.خانوم طلوعی کلانتر ساختمون بود.همه اش تو کار مردم بود که ببینه کی میره و کی میاد؟!برای خانوم منصوری هم صحبت خوبی شده بود.آقای منصوری خیلی دوست داشت سر حرف رو با من باز کنه،یه بار هم بهم پیشنهاد ازدواج داد،ازش خوشم نمی اومد،برای همین خیلی محترمانه عذرش رو خواستم ولی ول کن نبود،منتظر فرصت بود تا منو به حرف بکشونه.با این که ازش خوشم نمی اومد ولی مرد بدی نبود.
_سلام هیوا خانوم.
_سلام آقای منصوری،مادر خوبن؟
_بله،ممنون.معذرت می خوام،روی پیشنهاد من فکر کردید؟
_کدوم پیشنهاد؟
romangram.com | @romangram_com